سه شنبه21خرداد92
سلام گل خانمم. امروز طبق روال روزهای قبل بیدار شدی و تو ماشین تو بغلم بودی تا اداره بابایی. بعدش هم بابایی شما رو برد یه دور تو اداره ش زدید و برگشتی. بعد هم با همدیگه اومدیم اداره مامان. تو ماشین گفتی:مامانی!بریم مهد من با دوستام بازی کنم. منم گفتم: بله دخترم. برو بازی کن. دختر خوبی باش به حرف خاله گوش کن تا من بیام.
خلاصه اومدیم مهد کمی روی تاب بازی کردی بعد رفتیم تو مهد. بردمت دستشویی. آره دخترم دیگه داره سعی می کنه تو دستشویی جیش کنه.دیروز تقریباً فرش های خونه رو جمع کردم. لگنت رو هم گذاشتم گوشه اتاق. شما هم بدون لباس. روشی بود که دیروز از اینترنت سرچ کرده بودم. روش خوبی بود و تقریباٌ داره جواب میده.
دخترم داره خانوم میشه. بعد مهد وقتی بهش میگم مامان برو بازی کن ولی هر وقت گفتم باید بریم خونه باید بیای. دیگه گوش می کنه و تا صداش می زنم می آد.
اینروزها هم شما عاشق کتابهای می می نی شدی و شعر بعضی کتاب هاش رو هم حفظی و تا من برات می خونم شما هم با من تکرار می کنی. موقع خواب هم باید کنارت دراز بکشم و برات کتاب بخونم.
عزیزم! زیباترینم! دوستت دارم...

بقیه عکس ها رو اینجا ببینید...







سه شنبه21خرداد92
